تبليغاتX
فافا67
بچه های دانشگاه ازاد رودهن
 

کودک نجوا کرد:خدایا با من حرف بزن.

مرغ دریایی اواز خواند,کودک نشنید.

سپس کودک فریاد زد:خدایا با من حرف بزن

رعد در اسمان پیچید.....اما کودک گوش نداد.

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:خدایا بگذار ببینمت.ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد.

کودک فریاد زد:خدایا به من معجزه ای نشان بده.و یک زندگی متولد شد,اما کودک نفهمید.

کودک با نا امیدی گریست.

خدایا با من در ارتباط باش,بگذار بدانم اینجایی

بنا براین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد.

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 22:7  توسط فافا  | 

وقتی...

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار امدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من اغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است.

مثل تنها مردن.....!

 

دفترهای سبز:دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 21:21  توسط فافا  | 

«  توی حیاط پشتی ... »

 

 

 

 (1یک مثنوی سرودم  از طنز بهره دارد

یک مثنوی که در آن  آدم دو چهره دارد

 

(2یک مثنوی سرودم  فرق دو تا حیاط است

یک مثنوی که در اصل  اوضاع کائنات است

 

(3توی حیاط اصلی  اندیشه های بیدار

توی حیاط پشتی  قلیان و چای و سیگار !

 

(4توی حیاط اصلی  افکار انقلابی

توی حیاط پشتی  سیرابی و گلابی !

 

(5توی حیاط اصلی  بحث پرولتاریا

توی حیاط پشتی   Sms  و نوکیا  !

 

(6توی حیاط اصلی  کیهان و صبح امروز

توی حیاط پشتی  بالا بلندی و دوز !

 

(7توی حیاط اصلی  هومان_ امین_ سیاست

توی حیاط پشتی  عباس_ فروغ _ حراست !

 

(8توی حیاط اصلی  دعوای انجمن ها

توی حیاط پشتی  علاف ها _ خفن ها !

 

(9توی حیاط اصلی  غوغای انتخابات

توی حیاط پشتی  قربون لنز چشمات !

 

(10توی حیاط اصلی  کیف و کتاب و عینک

توی حیاط پشتی  لبخند و بوس و چشمک !

 

(11توی حیاط اصلی  بحث گیدنز و دورکیم

توی حیاط پشتی  همبستگی و تحکیم !

 

(12توی حیاط اصلی  هی هایدگر سواری

توی حیاط پشتی  تمرین خواستگاری !

 

(13توی حیاط اصلی  دنبال علم و معنا

توی حیاط پشتی  من محسنم  تو ؟ : رعنا !

 

(14توی حیاط اصلی  هی گفتمان  تساهل

توی حیاط پشتی  تقدیم کردن گل !

 

(15توی حیاط اصلی  ما بحثمان لوکاچ است

توی حیاط پشتی  صبحانه کله پاچه ست !

 

(16توی حیاط اصلی  میتینگ و گفتگو بود

توی حیاط پشتی  میوه فقط هلو بود !

 

(17توی حیاط اصلی  تفسیر هرمنوتیک

توی حیاط پشتی  پن کک _ ریمل و ماتیک !

 

(18توی حیاط اصلی  هی کنگره همایش

توی حیاط پشتی  های لایت _ برق لب _ مش !

 

(19توی حیاط اصلی  مثبت _ گوگور مگوری

توی حیاط پشتی  چت کردن حضوری !

 

(20توی حیاط اصلی  غزه _ رفه _ شتیلا

توی حیاط پشتی  اندی _معین _ شکیلا !

 

(21توی حیاط اصلی  بحث فوکو _ هابرماس

توی حیاط پشتی  انریکو ایگله سیاس !

 

(22توی حیاط اصلی  حی علی الفلاح است

توی حیاط پشتی  اوضاع روبراه است !

 

(23توی حیاط اصلی  تو جامعه شناسی

توی حیاط پشتی  انگار تو لاس وگاسی !

 

(24توی حیاط اصلی  املاک دکتر آزاد

توی حیاط پشتی  از هفت دولت آزاد !


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:10  توسط فافا  | 

سلام

خوبی خوبم...خوبی؟خوبم ....چون که خوبی خوبم(صبحا حتما خاله شادونه رو ببینین)

امروز مثه همیشه با فاطی خونه تنها بودیم.جفتمونم حوصلمون خیلی سر رفته بود.منم دیدم دارم دیوونه می شم یادم افتاد یه هفته ای می شه به خانواده کیک ندادم.راستش خوردنشو زیاد دوس ندارم ولی عشقم درست کردنشه.خیلی حال می ده میشینی جلو تلویزیون و هی هم می زنی بعد یهو به خودت می ای می بینی طرف(کیکه)کلی پف کرده.مامان که باشه نمی ذاره میگه :فائزه جان همه که نباید در هر زمینه ای استعداد داشته باشن که.ولی من اعتماد به نفسم خیلی بالاست وقتی نیست درست می کنم.همه ام می خورنا ولی نمی دونم چرا یه هفته می مونه کیک به این خوشمزگی!!ااخرشم مامان یواشکی می ریزه دور.....دور افتادم کجا بودیم؟اها:الهی بمیرم خواهرم زود گول می خوره بش قول دادم خوشمزه شه.اونم گفت باشه ولی مطبخ و نترکون.ما ام گفتیم چشم.بعده کلی بریز بپاش و این حرفا کیک مورد نظر از فر اومد بیرون.فاطی می گه نپختست(اگه موقع تستش خودم نمی گفتم اه نپختست نمی گفت) ولی به نظر خودم خوشمزه ترین کیکم همین بود.......تازه خانوم نهارم بهم نداد گفت شام یه چیزه خوب داریم.دستشو خوندم فهمیدم باز مرغ ابپز داریم.منم واسه این که نمیرم ۴ تا تیکه کیک خوردم.........

عصری نشسته بودم هی کانال تی وی عوض می کردم که تلفن زنگید اقای دوسته بابام بود(همون که اومده بودن خونمون)سلام و احوالپرسی که کردیم پرسید خب فائزه خانوم واسه من که دعا می کنید منم جو گرفته بودم خاستم خیلی متفاوت بیام گفتم:اختیار دارین ما نیازمنده دعای شما هستیم!!یهو دیدم فاطی داره منفجر می شه.منم در برابره خنده ی فاطی کنترلی نمی تونم رو خودم داشته باشم واسه همین سریع خدافظی کردم.مگه مجبوری گنده گنده حرف بزنی اخه؟

این گذشت غروب داشتم اتاقمو صفا می دادم که خالم زنگید.بعده ۲ ساعت حرف زدن با فاطی قطع کردن!به فاطی می گم چی می گفت؟:-?گفت دوسته خاله(همون که رفتیم عروسی باهاشون)به خالم گفته فائزه بر عکسه خواهرش چقدر مغروره!!!!ااگه بودم که دلم نمی سوخت.چه چیزایی پشت سره ادم می گنا! آدم می سوزه .من خدایی ادم مغروری نیستم یعنی بلد نیستم باشم. بعدشم گفته این ۲ تا خواهرن ولی فائزه چقدر سیا تره!دهنم دیگه واقعا بسته موند!!!!!!!!به همه جای ادم کار دارن.خوب شد پا نشدم برقصم.واقعا خدا بهم رحم کردااااا.........این نیز بگذرد چون می گذرد غمی نیست.......

راستی دیروزم که رفتم سره کلاس رانندگی بشینم گفتن پاشو هفته ی بعد بیا چون جلسه اول نیومدی.منم دست از پا دراز تر برگشتم خونه.قسمت نیست من با ماشین برم رودهن(قابل توجه اونا که می گن اسم وب لاگت به نبشته هات نمیان)

نتیجه گیری:۱ـپشت تلفنم سعی کنید خودتون باشین.۲ـاستعداد هاتونو بشناسین۳ـیه جوری باشین که پشت سرتون حرف نزنن.من نمی دونم یه کاری بکنین دیگه.

یه سوالم شده بود که ما اینجا جواب می دیم.پرسیده بودن به نظر ما اگه جوجه و خرگوش ازدواج کنن چی می شه؟ما میگیم به قول اقای استرنبرگ اگه با هم صمیمی ان وبه هم هوس دارن و بهم وفادارن می تونن ازدواج کنن.البته عشق هرگز کافی نیست.در مورد بچشونم نمی خوام فکر کنم چه شکلی می شه!!! ..............منتظره نگاه گرم شما هستیم......خدافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:43  توسط فافا  | 

سلام

دیروز روز خوبی بود.یه روز بدم بود.روزای زندگیم اخه خیلی متنوع ان

صبح ساعت ۸ با سرو صدای مامان بیدار شدم.قرار بود با دوستش(خاله سودی)برن شمال هواخوری...واسه همین همش تو خونه راه می رفت و دستورات غذا و این کارو بکنین و نکنین می دادهر کی ندونه فکر می کنه دفه اول می ره مسافرت۲۰ دفه ام اومد تو اتاق من وبوسیدم بعد دوباره هی می اومد پردرو می کشید و با من که خواب بودم حرف میزدخاله سودی ام که قرار بود ساعت ۹ زنگ بزنه نزد

از پریشب نگران دیشب بودم.بدخوابم شده بودم فکر می کردم به هیچ کارم نمی رسمچون باید صبح می رفتم کلاس ورزش...بعد ار ظهر کلاس رانندگی..شبم باید میرفتیم عروسی صبح که از بس مامان سرو صدا کرد لج کردم نرفتم ورزش و خوابیدممامانم قرار شد ساعت ۳ برهساعت ۱ دیدم بیکارم گفتم تا ۳ که میرم رانندگی بشینم پای چت.............نمی دونم چی شد خدا نخواست ....خودم نخواستم....قسمت این بودییهو ساعت و نیگا کردم دیدم ای دل غافل یه ربع به چهارهکلا از خود بیخود شدم یادمم رفت دی سی شم! مثه فشنگ پریدم تو اتاقمو سر ۳ سوت اماده شدم..این اخلاقم و خیلی دوس می دارم(بر عکس فاطی که در همه حال یک ساعت و نیم طول می کشه تا اماده شه)....تا بدوام بیام جلو جا کفشی و در و باز کنم هم باباصدام زد گفت کجا میری هم به فاطی گفتم دی سی شو هم زهرا زنگ زد گفت تو چرا هنوز خونه ایو من بهش گفتم دارم می ام.......به هر بدبختی بود ۴ سره خیابون بودم. یه دست تکون دادم واسه تاکسی(تا حالا این کارو نکرده بودم)وقتی رسیدم بدو بدو رفتم تو ساختمون هوا ام شانس بد من دم داشت بدددد.......خودم احساس می کردم گر گرفتمادرس کلاس تئوری و گرفتم و د بدو ..جدیدا چه فرضم شدمرسیدم جلو ساختمون می گم ببخشین اینجا ساختمون یاسه؟مرتیکه نمی گه اره که... می گه چی کار داری؟منم حرصی شدم رام وکشیدم رفتم  طبقه دوم.اوه اوه صدا استاده می اومد>>>>>فرض کنید در اتوبان قزوین کرج هستید.....دیگه باقیشو نشنیدم چون کفشام قرچ قرچ می کردنمجبور شدم راه نرم.تو همین فکرا بودم دیدم یکی داره از کلاس می اد بیرون منم مثه قاطره رم کرده دویدم تا به خودم اومدم دیدم تو خیابونم....خیلی از دست خودم عصبانی شدمتازه نزدیک بود یه بنزه بزنه بهمبا خودم تو خیابون حرف می زدم فکر می کردم رسیدم خونه به بابا و فاطی می گم حالم بد شد اومدم خونهولی وقتی رسیدم خونه همه چی و تعریف کردم بابا و فاطی>>>>...با دلی خون و ذهنی اشفته اماده شدم بریم عروسی

عروسی شاگرد خالم......ازون عروسی گرما کلی ام شلوغ عروس و داماد جفتشون با حال بودن وقت قرو این چیزا ام طبق معمول از جام تکون نخوردممامان عروسم گیره سه پیچ داده بود باید بلند شی و دستم و رد نکن و ناراحت می شم و این حرفافاطی کم اورد...اصلا خودش و باخت.... یه ان به خودم اومدم دیدم خواهرم تو جمعیت نیست شد...ولی من اخره خانوم نشسته بودم رو صندلی و دو انگشتی دست می زدمخدایی خودم و خیلی کنترل کردم قسمت شامش که دیگه خیلی توپ بود(جات خالی معو)

وقت خدافظی همه تو حیاط جمع شدیم دختر دوسته خالم سفارش کرده بود حتما داداش دو قلو شو ببینیممن که اصلا به این موضوع ها اهمیت نمی دم اصلا واسم مهم نیستولی هر چی نیگا نیگا کردم داداششو ندیدم

ساعت ۱۲ بابا اومد دنبالمون......خسته و کوفته نشستم پای کندن ناخن مصنوعییکی نیس بگه اخه مگه مرض داری با چسب قطره ای می چسبونی

در کل روز خوبی بودخدا اخر عاقبت همرو ختم به خیر کنه

خدافظراستی تو این پست نتیجه گیری نداریم منتظر پند اخلاقی نباشین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:48  توسط فافا  | 

سلام

تمام وقایع امروز و فردا می نویسم .الان از عروسی می ام خیلییییییی خستم.فقط کپهمی دونم منتظرین..خدافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 2:8  توسط فافا  | 

سلام

امروز مهمون داشتیم.اونم چه مهمونایی.......از دوستای قدیمی بابام.وای وای وای ازون مذهبی های ۲ اتیشه ولی با این حال کلی دوس داشتنی و عزیزکوچولو که بودم باشون رفت اومد داشتیم یه ۷ سالی می شد ندیده بودیمشانبا کمی نظر به ایام گذشته فهمیدیم که ای دل غافل برای پیشواز باید کلی چادر چاغچور بنماییماین شد که قبل اومدنشون تو خونمون افتضاحی به پا بودهر کسی برای خودش به دنبال البسه ای مناسب بود....من و فاطی(خواهر بزرگم که تازه از بندر اومده)همش درگیر بودیم مامانم ام به ما می خندید نمی دونس به ما برسه یا به مطبخبلاخره هر کی یه چیزی تنش کرد این وسط جوراب مشکی زنونه ی فاطی از همه با حال تر بود

.......لحظه ی موعود فرا رسید و مهمانان فرا رسیدند

اول پدر خانواده وارد شد کوچک سلامی کردو به طرف پذیرایی روانه شد.بعدی پسر بزرگ بود....خدا وکیلی بچه ها مثه چنار رشد می کنن ....همین دیروز بود تو سره هم می زدیم...این اقا اصلا نگاهم نکرد  نمی دونم من و فاطی چرا زل زل نیگاش می کردیمبه جاش مامان خانواده تلافی کرد کلی ماچ و بوس و وای چقدر بزرگ شدین و خانوم شدین و این حرفا من و فاطی ام هی لبخند می زدیم و سرخ و سفید می شدیم

غذا با من و فاطی بودنمی دونستم اینقد تو دست پخت اختلاف نظر داریمبه طور کلی یه جور دیگه غذا درس  می کنهیه ده بیست با ری دعوامون ام شدقربونش برم که هیش کی سوپ دوس نداشت سوپش موند شب خوردیم بمیرم الهی چقد زحمت کشیددددد

.........نهار و که خوردیم نیشستم کناره خانوم بزرگا گوش دادام ببینم چی میگن...همش بحث سیاست و دین..منم واسه این که کم نیارم هی سرم و تکون دادم گفتم بله بله همینه درسته...اره فک کنم یه چنتا اوه اوهم گفتم

قسمت نهارش از همه جالب تر بود بیچاره مامانم که مجبور شد از هر چیزی ۲تا ۳تا بکشه ببره سره سفرهیکی واسه اقاها یکی واسه خانومابه اندازه ی ۴۰ نفر مهمون ظرف شستیم و ۳ تاییمون به اندازه ی ۴۰ نفر خسته شدیم......ساعت ۷ غروب رفتن.....خدا به همراهشون و از این حرفا

نتیجه گیری:همیشه و در هر موقعیتی خود واقعی تان بمانید در هر صورت درک اخلاقای متفاوت سختهمن چند واحد روانشناسی گذروندم.........

اها راستی این موضوعه جا موند:با زبون خوش بت میگم معو  تا شمارتو میل نزنی رات نمی دم خانه ی مان

از اقایون و خانومای نظر داده نیز همین جا تشکر می شه با این که کلی تضعیف روحیه شدم....

خواهرم مرسی که هر کلمه رو تو یه کامنت می نویسی تا نظزا زیاد شه....مهم عمق مطلبه که پر باره

دوس باشین با هم

خدافظ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 23:18  توسط فافا  | 

سلام

من اومدم .......بعد از کلی دردسرو این حرفا.کامپیوتر که به کلی داغان است هیش کی ام دلش واسش نسوخت یه سرو سامونی بش بدهدر حال حاضر با لب تاپ بابام تایپ می کنم.کی باورش می شه من جای تمام حروف فارسی و حفظمخیلی پشت کارم بالاست

علی رضا ۳ ماه می شه رفته مهاباد.داداشم تو تیم ملی قایقرانیهرفتیم دیدیمش.الهی بمیرم داداشم نصف شده همیشه می خواست لاغر شه ولی دیگه نه تا این حداز ۱۱۰ شده ۸۵ واسه خانواده ما افت

همه ی خرداد و تیر در حال دست و پنجه نرم کردن با امتحانا بودیم هنوز خودمم باورم نمی شه یه روز در میون می خوابیدم واسه ساختن ماکت که دیگه اصلا نخوابیدم و نتیجش بالاترین نمره ماکت سازی شدخیلی خوشحال شدم خدایی ولی به روی خودم نیووردم که نگن حالا انگار چی کار کرده

طبق پیشبینی ریاضی عمومی و افتادمبهم داد ۹ نمی بخشمش

یه مورد کوچولو بگم واس اونی که می گه تو که کسی نظر واست نمی ذاره چرا می نویسی.....من واس دل خودم می نویسم....واس این که خاطراتم همیشه یادم بمونهراستی محبوبه علی رضا ندا فدای هر ۳ تاتون خیلی دوستون دارم.۳ تا بوس واس ۳ تاتون   خدافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 18:32  توسط فافا  |