|
بچه های دانشگاه ازاد رودهن
|
|
|
|
||||
|
کودک نجوا کرد:خدایا با من حرف بزن. مرغ دریایی اواز خواند,کودک نشنید. سپس کودک فریاد زد:خدایا با من حرف بزن رعد در اسمان پیچید.....اما کودک گوش نداد. کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:خدایا بگذار ببینمت.ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد. کودک فریاد زد:خدایا به من معجزه ای نشان بده.و یک زندگی متولد شد,اما کودک نفهمید. کودک با نا امیدی گریست. خدایا با من در ارتباط باش,بگذار بدانم اینجایی بنا براین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد. ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت.....
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 22:7 توسط فافا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وقتی... وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار امدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد من شروع کردم. وقتی او تمام شد من اغاز شدم. و چه سخت است. تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است. مثل تنها مردن.....!
دفترهای سبز:دکتر علی شریعتی
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 21:21 توسط فافا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
« توی حیاط پشتی ... »
(1یک مثنوی سرودم از طنز بهره دارد یک مثنوی که در آن آدم دو چهره دارد (2یک مثنوی سرودم فرق دو تا حیاط است یک مثنوی که در اصل اوضاع کائنات است (3توی حیاط اصلی اندیشه های بیدار توی حیاط پشتی قلیان و چای و سیگار ! (4توی حیاط اصلی افکار انقلابی توی حیاط پشتی سیرابی و گلابی ! (5توی حیاط اصلی بحث پرولتاریا توی حیاط پشتی Sms و نوکیا ! (6توی حیاط اصلی کیهان و صبح امروز توی حیاط پشتی بالا بلندی و دوز ! (7توی حیاط اصلی هومان_ امین_ سیاست توی حیاط پشتی عباس_ فروغ _ حراست ! (8توی حیاط اصلی دعوای انجمن ها توی حیاط پشتی علاف ها _ خفن ها ! (9توی حیاط اصلی غوغای انتخابات توی حیاط پشتی قربون لنز چشمات ! (10توی حیاط اصلی کیف و کتاب و عینک توی حیاط پشتی لبخند و بوس و چشمک ! (11توی حیاط اصلی بحث گیدنز و دورکیم توی حیاط پشتی همبستگی و تحکیم ! (12توی حیاط اصلی هی هایدگر سواری توی حیاط پشتی تمرین خواستگاری ! (13توی حیاط اصلی دنبال علم و معنا توی حیاط پشتی من محسنم تو ؟ : رعنا ! (14توی حیاط اصلی هی گفتمان تساهل توی حیاط پشتی تقدیم کردن گل ! (15توی حیاط اصلی ما بحثمان لوکاچ است توی حیاط پشتی صبحانه کله پاچه ست ! (16توی حیاط اصلی میتینگ و گفتگو بود توی حیاط پشتی میوه فقط هلو بود ! (17توی حیاط اصلی تفسیر هرمنوتیک توی حیاط پشتی پن کک _ ریمل و ماتیک ! (18توی حیاط اصلی هی کنگره همایش توی حیاط پشتی های لایت _ برق لب _ مش ! (19توی حیاط اصلی مثبت _ گوگور مگوری توی حیاط پشتی چت کردن حضوری ! (20توی حیاط اصلی غزه _ رفه _ شتیلا توی حیاط پشتی اندی _معین _ شکیلا ! (21توی حیاط اصلی بحث فوکو _ هابرماس توی حیاط پشتی انریکو ایگله سیاس ! (22توی حیاط اصلی حی علی الفلاح است توی حیاط پشتی اوضاع روبراه است ! (23توی حیاط اصلی تو جامعه شناسی توی حیاط پشتی انگار تو لاس وگاسی ! (24توی حیاط اصلی املاک دکتر آزاد توی حیاط پشتی از هفت دولت آزاد !
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:10 توسط فافا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
خوبی خوبم...خوبی؟خوبم .... امروز مثه همیشه با فاطی خونه تنها بودیم.جفتمونم حوصلمون خیلی سر رفته بود. عصری نشسته بودم هی کانال تی وی عوض می کردم این گذشت غروب داشتم اتاقمو صفا می دادم که خالم زنگید راستی دیروزم که رفتم سره کلاس رانندگی بشینم گفتن پاشو هفته ی بعد بیا چون جلسه اول نیومدی نتیجه گیری:۱ـپشت تلفنم سعی کنید خودتون باشین.۲ـاستعداد هاتونو بشناسین۳ـیه جوری باشین که پشت سرتون حرف نزنن.من نمی دونم یه کاری بکنین دیگه. یه سوالم شده بود که ما اینجا جواب می دیم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:43 توسط فافا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
دیروز روز خوبی بود.یه روز بدم بود.روزای زندگیم اخه خیلی متنوع ان صبح ساعت ۸ با سرو صدای مامان بیدار شدم.قرار بود با دوستش(خاله سودی)برن شمال هواخوری...وا از پریشب نگران دیشب بودم.بدخوابم شده بودم فکر می کردم به هیچ کارم نمی رسم عروسی شاگرد خالم......ازون عروسی گرما کلی ام شلوغ وقت خدافظی همه تو حیاط جمع شدیم دختر دوسته خالم سفارش کرده بود حتما داداش دو قلو شو ببینیم ساعت ۱۲ بابا اومد دنبالمون......خسته و کوفته نشستم پای کندن ناخن مصنوعی در کل روز خوبی بود خدافظ
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:48 توسط فافا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
تمام وقایع امروز و فردا می نویسم .الان از عروسی می ام خیلییییییی خستم.فقط کپه
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 2:8 توسط فافا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
امروز مهمون داشتیم.اونم چه مهمونایی.......از دوستای قدیمی بابام.وای وای وای ازون مذهبی های ۲ اتیشه .......لحظه ی موعود فرا رسید و مهمانان فرا رسیدند اول پدر خانواده وارد شد کوچک سلامی کردو به طرف پذیرایی روانه شد.بعدی پسر بزرگ بود....خدا وکیلی بچه ها مثه چنار رشد می کنن غذا با من و فاطی بودنمی دونستم اینقد تو دست پخت اختلاف نظر داریم .........نهار و که خوردیم نیشستم کناره خانوم بزرگا گوش دادام ببینم چی میگن...همش بحث سیاست و دین..منم واسه این که کم نیارم هی سرم و تکون دادم گفتم قسمت نهارش از همه جالب تر بود بیچاره مامانم که مجبور شد از هر چیزی ۲تا ۳تا بکشه ببره سره سفره نتیجه گیری:همیشه و در هر موقعیتی خود واقعی تان بمانید در هر صورت درک اخلاقای متفاوت سخته اها راستی این موضوعه جا موند:با زبون خوش بت میگم معو تا شمارتو میل نزنی رات نمی دم خانه ی مان از اقایون و خانومای نظر داده نیز همین جا تشکر می شه با این که کلی تضعیف روحیه شدم.... خواهرم مرسی که هر کلمه رو تو یه کامنت می نویسی تا نظزا زیاد شه....مهم عمق مطلبه که پر باره دوس باشین با هم خدافظ
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 23:18 توسط فافا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من اومدم ....... علی رضا ۳ ماه می شه رفته مهاباد.داداشم تو تیم ملی قایقرانیه همه ی خرداد و تیر در حال دست و پنجه نرم کردن با امتحانا بودیم هنوز خودمم باورم نمی شه یه روز در میون می خوابیدم واسه ساختن ماکت که دیگه اصلا نخوابیدم و نتیجش بالاترین نمره ماکت سازی شد طبق پیشبینی ریاضی عمومی و افتادم یه مورد کوچولو بگم واس اونی که می گه تو که کسی نظر واست نمی ذاره چرا می نویسی.....من واس دل خودم می نویسم....واس این که خاطراتم همیشه یادم بمونه
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 18:32 توسط فافا
|
|
|||||
|
|||||