|
بچه های دانشگاه ازاد رودهن
|
|
|
|
||||
|
سلام گلهای توی خونه!!! خوبین شکوفه های باغ زندگی؟ ما امروز یکم ذوق زده هستیم رو خودم کار کردم.وگرنه بین هر کلمه می خواستم یه ایکون بزارم امروز روز خوبی بود جمعه بود دیگه ثانیه ها ام که انگار جون ندارن تاکسیا ام که قربونشون برم امروزو تعطیل رسمی اعلام کرده بودن رسیدیم فروشگاه. ساعت ۶ دیگه خونه بودیم.نفهمیدم چه جوری خوردم. فردا صبح الاطلوع قراره با زهرا برم پول دانشگاه و بریزم عصرم رویا افطار دعوتم کرده بیرون.حالی به حولی!! این بود انشای ما خدافظ شما
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:30 توسط فافا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
دیگه کم کم داشت یادم می رفت یه وب لاگی ام دارم حول حوش ۱۲ شهریور اینا بود فکر کنم که من و فاطی دست در دست هم رفتیم بندر بابام:شما هم می خوای بری بندر؟ من: بابام:من حرفی ندارم ولی ماشین باطری تموم کرده ها...گرمم هست من: بعد از این دیالوگ به سرعت برق و باد خودم و به فاطی و کمدم رسوندم الکی نیستا ۱۵۰۰ کیلومتره.ولی هیچ کدوممون خسته نشدیم ساعت ۹ شب بندر بودیم.... بعد از۹ ماه........چقد دلم تنگ شده بودا فاطی ام درگیره انتخواب واحدش و دانشگاش بود دوباره برگشتیم به دیوانه خانه ی خودمان. این ۲ هفته ی گذشترم روشنک و رویا و معو اینجا بودن.یه جوری شده بود که وقتی خونه بودم مامانم اینا تعجب می کردن!!!! در حال حاضرم فاطی رفته شمال...منم موندم اول مهر فرا برسد و پیش به سوی جشن شکوفه های دانشگا......!!!! خدا جونم این ترم خیلی باید هوامو داشته باشی خدافظ
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 22:2 توسط فافا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بعضی وقتا همه چی با هم بهم میریزه.بعضی وقتا دوس داری یکی دیگه باشی.....بعضی وقتا می خوای گریه کنی ولی چون خودتم نمی دونی چرا اشکتم بهت یاری نمی کنه!اه چرا اراجیف می گم؟ من چقدر احمق بودم که به یه همچین روزی حتی فکرم نکردم؟اصلا نمی دونم چرا ناراحتم... دیروز روز انتخاب واحدمون بود.منم رفتم پیش زهرا تا با هم این کارو بکنیم.چون تلفنیه. خیلی جون کندیم تا سیستم بگیره.دفه اخرم من زنگ زدم.تا زدم گرفت.زهرا پرسید اول من یا تو....منم گفتم تو(اخه خونشون بودم)اونم کلی درس برداشت.....تمرین معماری...پرسپکتیو....اتوکد....زبان..ما ام به خیالمون دوباره می گیریم منم می تونم با زهرا بر دارم قیده رانندگی و ام زدم.گواهی نامه می خوام چی کار؟؟؟؟؟؟؟ نتیجه:وقتی احساس کردین یوخده بیکارین .....می تونین به جاسبی و دانشگا ازادو هر خرو خرس ی که تو این رابطه هاست فحش و بکشین... نظر بدین......ندین.....بخندین نخندین ....هر کاری خواستین بکنین. ...به درک اصلا تنهایی و عشق است و این حرفا شررم کم
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 16:34 توسط فافا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام خیلی وقت اپ نکردم مامان از شب قبل کلی تدارک دیده بود>>>>چیپس دلخواه علی...خوراکی هایی که دوس داره و غذای مورد علاقش. اتاقش که دیگه هیچی واقا برق می زد از تیمیزی تازه علی اقا ۲ پرسی تشیف دارن با این وجود نمی دونم چرا لاغره؟ شدیم همون ۵ نفر بخت کوه رفتن من و فاطی امروز وا شد دیشب ساعت ۱۱ شب زنگ زدم به زهرا گفتم ما داریم می ریم کوه می خواین بیاین میخواین نیاین(با حالت تحکم گفتما) اونم ساعت ۱ شب اس ام اس زد گفت باشه می ایم خلاصه بعد از یه عالمه بحث و جدل تصمیم بر اون شد که بریم پارک جمشیدیه نشستن و دیگه بالا نرفتن می دن چون۵ نفر بودن زورم بهشون نچربید. ۳ تاشون افتادن به جون قلیون بدبخت ۲ تاشونم افتادن ورور کردن. سپیده اون وسط می گه دامون می تونی واسمون دعوت نامه بفرسی ساعت ۲ ام کم کم صدا شیکما در اومد ما رفتیم لالا (کپه ی خودمون) خدافظ
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 23:59 توسط فافا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام دیروز رفتم کلاس رانندگی.زهرا ام اومده بود چون باید دوباره امتحان می داد. بعدشم زنگ زدیم به سپیده(دختر داداشش)اومد فاطی ام کلی بهم خندید اینم یه جمله ی توپ واسه اونی که خودش می دونه: خواهی که جهان در کوی اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خدافظ
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:38 توسط فافا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام. متن بالا یه اسم داره> فلبداهه یا فعل البداهه یا فلابداهه نمی دونم خب. امروز بلاخره پام به کلاس رانندگی رسید. بعدشم اومدم خونه.ازون روزا بودااااااااااااااااااا.......فاطی باز قاطی بود. موقع خریدم همش با هم دعوامون می شد با این دس فرمونه شهرستانیش انسان فرشته ایست که با بلند شدن پاهایش بال هایش کوچکتر می شوند>>>یادته معو؟ خدافظ
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 23:48 توسط فافا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من الان خیلی نا راحتم.خیلییییییییییییییی............. یه هفتست با فاطی برنامه ی کوه ریختیم. پری:سلام فافا من:سلام پری ریزه پری:فافا؟؟؟؟؟؟؟ من:بله؟ پری:فافا من نمی تونم بیام.فردا صبح ساعت ۶ برنامه ی کلاردشت ریختن.ولی من لج کردم گفتم نمی ام. من: بازم من:نه دیوونه برو.خوش می گذره ۱ ساعت پیشم نسترن زنگ زد گفت مولودی داریم. زهرا ام قراره زنگ بزنه......... موندیم من و خواهره گلم. سره فرصت حال تک تکشونو می گیرم. دیروزم رفتیم دانشگاه.من نمی دونم تو این خراب شده چرا هیشکی ترم تابستونی بر نداشته؟ امروز نشستم حساب کردم به جای ۴ ترمه ۶ ترمه تموم می کنم.ولی به کسی نمی گم اینو... ((تو پناه منی,وقتی راه ها با همه ی وسعتشان و زمین با همه ی گستردگی بر من تنگ می شود.)) خدافظ
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 22:43 توسط فافا
|
|
|||||
|
|||||