تبليغاتX
فافا67
بچه های دانشگاه ازاد رودهن
 

سلام گلهای توی خونه!!!

خوبین شکوفه های باغ زندگی؟

ما امروز یکم ذوق زده هستیم  چون بلاخره توانستیم کوییک اسمایل را دی ال کنیم.ا از خوشحالی در پوستمان نمی گنجیم  و می خواهیم فراتر رویم .البت بیشتر به فکر خیل عظیم خوانندگان هستیم که واسیشان تنوع بیاییم.

رو خودم کار کردم.وگرنه بین هر کلمه می خواستم یه ایکون بزارم .عالم بی جنبگیه دیگه.

امروز روز خوبی بود .از خودم راضی بودم .یه ریزه تحولم داشت به این سبک:

جمعه بود دیگه .مثه همه ی جمعه ها که طولانی ان و کسل کننده.تازه روزه ام باشی بدتر.

ثانیه ها ام که انگار جون ندارن .بدتر با احساسات ادم بازی می کنن!!!خلاصه من و علی و بابا دیدیم خیلی حوصلمون سر رفته.مامانم نه چون درگیره یه اختراع جدید بود مثه همیشه !این دفعه می خواست با منگوله هایی که نمی دونم از کجا اورده بود پرده درست کنه .یه ملافه ی گنده ام وسط هال پهن کرده بود و سخت در بحر کار .و اینگونه شد که سفر ۳ تایی ما به سوی شهروند و البته با اصرار من با پای پیاده اغاز شد .اونم چه پیاده رفتنی سر کوچه که رسیدیم دیدم اقایون دست تکان دهان منتظر تاکسی هستن !!انگو منظور از پیاده روی همون تا سر کوچه بوده.....من چه دل خجسته ای داشتما!!

تاکسیا ام که قربونشون برم امروزو تعطیل رسمی اعلام کرده بودن  تو خیابون جز ۴ تا از این جوونای خیابون گرد پرنده عر نمی زد .در همین عوالم بودیم که سایه ای عظیم الجثه از سر ما عبور کرد .معطل نکردم پریدم تو اتوبوس بابا و علی ام دنبالم .پای ثابت اتوبوس خودمم .خیلی حال می ده نگران هیچی نیستی راحت ام پی ۳ (فونتم انگلیسی نشد)  گوش می دی و از پنجره مردم و نیگا می کنی .هر جا ام خواستی پیاده می شی .....ولی علی و بابا اصلا اداب سوار شدن اتوبوس و بلد نبودن .حالا بابام سردرگم نمی دونه بلیط باید بده یا پول یه پسره بلند شد گفت حاج اقا بفرمایید .بابام خودش و به کوچه ی علی چپ زده که مثلا با اون نیست .ولی بعدش خب مجبور شد بشینه دیگه ((وقتی اومدیم خونه با حرص این و واس مامانم تعریف کرد))

رسیدیم فروشگاه. به جای اینکه ماه رمضونی مصرف کمتر شه انگار ۱۰ برارم میشه !!!جا نبود راه بری.ملتم گشنشونه خب .خدا پدر اونی و بیامرزه که میگه وقتی گشنتونه خرید نکنین! فک کنم زیادی اینجا رو شلوغ کردم!!

ساعت ۶ دیگه خونه بودیم.نفهمیدم چه جوری خوردم.

فردا صبح الاطلوع قراره با زهرا برم پول دانشگاه و بریزم .الهی که کوفتشون بشه .۱۰ واحد نا قابل شد پوند تومن.

عصرم رویا افطار دعوتم کرده بیرون.حالی به حولی!!

این بود انشای ما

خدافظ شما

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:30  توسط فافا  | 

سلام

دیگه کم کم داشت یادم می رفت یه وب لاگی ام دارم.تابستونه دیگه مخصوصا این تابستون که شلوغ پلوغ ترین تابستون عمرم بود.

حول حوش ۱۲ شهریور اینا بود فکر کنم که من و فاطی دست در دست هم رفتیم بندر.من که البته قرار نبود برم.این که چه جوری جور شد منم برم خودش داستانی داره طویل.غروب شب ۱۱ شهریور بود من تازه اومده بودم خونه هر چی  فک می کنم یادم نمی اد کجا بودم ...یهو دیدم فاطی داره شال و کلاه می کنه و بار بنه را جمع.ناراحتم بود!!.فهمیدم اجازه صادر نشده منم باش برم.....(اخه خواهرم بدون من جایی بش خوش نمی گذره)این جور مواقع بنده کار خودم و بلدم...این بود که کوچک سلامی کردم و مانند ادمایی که ۲۰ سال شیزوفرنی دارن چمباتمه زدم رو مبل.بابام زرنگ تر از منه یه جوری که انگارهیچی نشده پچ پچ کنان از مامانم پرسید فائزه چشه؟مامانم ام گفته می خواد با فاطی بره بندر...بابام دیگه هیچی نگفت.....بماند که در حین گفتگو من تمام حواسم بهشون بود.

بابام:شما هم می خوای بری بندر؟

من:

بابام:من حرفی ندارم ولی ماشین باطری تموم کرده ها...گرمم هست

من:گور بابای گرما...بندر و عشقه((نقشم گرفت))جوووووووووووووووووون

بعد از این دیالوگ به سرعت برق و باد خودم و به فاطی و کمدم رسوندم..ساعت ۵ صبحم من و فاطی و شیما و باباش که لطف کرد من جلبکم راه داد رفتیم به سوی بندر 

الکی نیستا ۱۵۰۰ کیلومتره.ولی هیچ کدوممون خسته نشدیم.راه خیلی قشنگ بود.طول ایرانه دیگه مگه می شه قشنگ نباشه؟!!

ساعت ۹ شب بندر بودیم.... بعد از۹ ماه........چقد دلم تنگ شده بودا.... همون طور که حدس زدم هوا کلی گرم بود.نمی دونم اون یه هفته چه جوری گذشت.تک تک دوستام که می فهمیدن اومدم زنگ می زدن و بعدم دید و بازدیدو ددر و خرید و....اونقده سرگرم شدم که وقت نشد  رنگ دریا رو ببینم!!

فاطی ام درگیره انتخواب واحدش و دانشگاش بود.خونشم که مثه همیشه برو بیا....یه هفته بعدم ۲ تایی با قطار برگشتیم....عاشق سفر با قطارم.

دوباره برگشتیم به دیوانه خانه ی خودمان.تهران و می گما

این ۲ هفته ی گذشترم روشنک و رویا و معو اینجا بودن.یه جوری شده بود که وقتی خونه بودم مامانم اینا تعجب می کردن!!!!

در حال حاضرم فاطی رفته شمال...منم موندم اول مهر فرا برسد و پیش به سوی جشن شکوفه های دانشگا......!!!!

خدا جونم این ترم خیلی باید هوامو داشته باشیدعا بود این

خدافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 22:2  توسط فافا  | 

 

بعضی وقتا همه چی با هم بهم میریزه.بعضی وقتا دوس داری یکی دیگه باشی.....بعضی وقتا می خوای گریه کنی ولی چون خودتم نمی دونی چرا اشکتم بهت یاری نمی کنه!اه چرا اراجیف می گم؟

من چقدر احمق بودم که به یه همچین روزی حتی فکرم نکردم؟اصلا نمی دونم چرا ناراحتم...

دیروز روز انتخاب واحدمون بود.منم رفتم پیش زهرا تا با هم این کارو بکنیم.چون تلفنیه.

خیلی جون کندیم تا سیستم بگیره.دفه اخرم من زنگ زدم.تا زدم گرفت.زهرا پرسید اول من یا تو....منم گفتم تو(اخه خونشون بودم)اونم کلی درس برداشت.....تمرین معماری...پرسپکتیو....اتوکد....زبان..ما ام به خیالمون دوباره می گیریم منم می تونم با زهرا بر دارم.ولی این دفه هر چی کد استاد و درس و می زدیم همه چی پر شده بود.بعد از ۲ ساعت فقط تونستم تربیت بدنی و زبان بردارم.تا الانم نتونستیم چیزه دیگه ای واسه من بر داریم.نسترن و فروغم از ما جدا افتادن.خلاصه ترم سه ی بدی انتظارم و می کشه که من اصلا منتظرش نیستم..فکر این که تنها باید سوار سرویس شم  تنها باید برم سر کلاس و تنها باید نهار بخورم ازارم می ده.....دوس ندارم تو ساعتای بیکاریم تو دانشگاه یا رو پله ها تنها بشینم.....از محیطش متنفرم..اه به چه چیزایی فکر می کنم؟شاید بتونیم تو حذف و اضافه یه کاری بکنیم.اگرم نه که ......شنبه یه ورزش دارم.....دوشنبه یه طراحی....سه شنبه زبان......۵شنبه ام یه ریاضی.........نمی رم دانشگااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه نمی خوام یه فوق دیپلم الکیووووووووووووووووووووو

قیده رانندگی و ام زدم.گواهی نامه می خوام چی کار؟؟؟؟؟؟؟

نتیجه:وقتی احساس کردین یوخده بیکارین .....می تونین به جاسبی و دانشگا ازادو هر خرو خرس ی که تو این رابطه هاست فحش و بکشین...

نظر بدین......ندین.....بخندین نخندین ....هر کاری خواستین بکنین.

...به درک اصلا تنهایی و عشق است و این حرفا

شررم کم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 16:34  توسط فافا  | 

 

سلام

خیلی وقت اپ نکردم اخه این روزا همش درگیر اومدن علی رضا بودیم.یهو زنگ زد گفت دارم می ام.ما ام کلی خوشحال به انتظار نشستیم.صبحی که می خواست بیاد هر ۴ تامون تا ساعت ۳ بیدار موندیم.و علی رضا ۷ صبح رسید.

مامان از شب قبل کلی تدارک دیده بود>>>>چیپس دلخواه علی...خوراکی هایی که دوس داره و غذای مورد علاقش.

اتاقش که دیگه هیچی واقا برق می زد از تیمیزیاولین کاری که وقتی اومد انجام داد بهم ریختن اتاقش بود.بعدشم با چشای پف کرده و خواب الو نیشستیم نیگاش کردن.و کلی سوال جواب و این چیزا.

تازه علی اقا ۲ پرسی تشیف دارن با این وجود نمی دونم چرا لاغره؟

شدیم همون ۵ نفر.علی و فاطی که اومدن....خونه دوباره مثه همون موقع ها بهم می ریزه....خوراکیا بهمون زودی ته می کشن...خونه ام خیلی شلوغ تر شده.همشم مهمون می اد علی رضا بینی.هر کی ام میاد می گه علی رضا اینه این جوری>>>>دیشب رفتیم سینما تو خیابون نزدیک بود اقا پارو بزنه.می گه دلم تنگ شده واسه پارو زدن....

                                     بخت کوه رفتن من و فاطی امروز وا شد

دیشب ساعت ۱۱ شب زنگ زدم به زهرا گفتم ما داریم می ریم کوه می خواین بیاین میخواین نیاین(با حالت تحکم گفتما)

اونم ساعت ۱ شب اس ام اس زد گفت باشه می ایم.ساعت۸ صبح سپیده و زهرا و سعیده و دامون اومدن دنبالمون.من و فاطی ام ذوق کنان دویدیم سوی پیکان(پرایده...واسه قافیه اومدم)

خلاصه بعد از یه عالمه بحث و جدل تصمیم بر اون شد که بریم پارک جمشیدیه.وقتی رسیدیم  کلی راه رفتیم...تنبلا پیشنهاد

نشستن و دیگه بالا نرفتن می دن چون۵ نفر بودن زورم بهشون نچربید.در نتیجه از ۹ صبح تا ۲ ظهر همون جا اتراق نمودیم.

۳ تاشون افتادن به جون قلیون بدبخت ۲ تاشونم افتادن ورور کردن.منم دیدم خیلی بیکارم جنگ و شروع کردم(جنگ اب بازی) ای کاش شروع نمی کردم چون خودم از همه بیشتر خیس شدم.۴ تایی ریختن سرم  مثه موش اب کشیده شدم.تمام دوره پارک و من دویدم. واسه خشک شدنم ۴ تایی مثه غورباقه نشستیم در زله افتاب عالم تاب.فاطی در تمام مراحل اب بازی داشت فیلم می گرفت یه قطره ابم روش نریختن.سره ظهری بحث داغ داغ شد.دامون از المان و ادماش و فرهنگش و این چیزا کلی چیز میز گفت.بعدشم گفت شما ها اگه بیاین المان روزی ۲۰ تا خواستگار دارین چون هم خوشگلین هم با شخصیت هم تحصیل کرده.این و که گفت یهو دیدم ۴ تاییشون مجذوب بحث شدن و یکی از یکی مشتاق تر

سپیده  اون وسط می گه دامون می تونی واسمون دعوت نامه بفرسی؟همه رفتن رو خنده..

ساعت ۲ ام کم کم صدا شیکما در اومد رفتیم ۶ تا هایدا گرفتیم و مثل تا حالا چیز نخورده هاریختیم سرش (جلو خارجی ها هم همونیم که بودیم) خوش گذشت .....بعدشم اومدیم خونه دیگه و جمعه ی خود را اینگونه گذراندیم

ما رفتیم لالا (کپه ی خودمون)

خدافظ

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 23:59  توسط فافا  | 

 

 

سلام

دیروز رفتم کلاس رانندگی.زهرا ام اومده بود چون باید دوباره امتحان می داد.نیم ساعت بعده کلاس امتحان دادیم.اونم چه امتحانی.....من که تمام مدت کتابم جلوم باز بود.تازه خانوم بقل دستم همرو مثل من زد.ولی نمی دونم چرا ۷ تا غلط داشتم؟ اون خانومه ۳ تا داشت.زهرا ام که قبول شد.ولی اصلا خودمو نباختم.وقت هست.بعدشم با اصراره زهرا رفتیم خونشون.عاشق محلشونم.خیلی توپه.

بعدشم زنگ زدیم به سپیده(دختر داداشش)اومد با هم رفتیم پارک.گفتیم یه کم بشینیم .مثه همیشه افتادیم به چرت و پرت گفتن.کی لاغر تره و کی چاقه و کی چه شکلیه....گفتم سپید گوشیتو بذار رو خفه.گفت باشه.هر کی رد می شد اعم از پسر و دختر در موردش نظر می دادیم.کلی ام حرفای خصوصی زدیم!!!اواییییییییییی اومدیم خونه دوسته سپیده زنگ زد بش گفته سپید شما دخترا واقعا می شینین دوره هم از این حرفا می زنین(یکی نیس بگه فضول تو چرا نیشستی همشو گوش دادی؟)؟!!!بدبخت سپیده....هی رنگ به رنگ می شد.نگو خانوم اشتباهی دسش رفته رو گوشی زنگ زده به دوستش.!بعدشم کلی خندیدیم.ساعت ۱۱ ام با داداش زهرا و زهرا و سپیده رفتم خونه.بابا کلی شاکی بود((تو نباید بگی به ما کجا میری؟))گفتم ببخشید و از این حرفا!

فاطی ام کلی بهم خندید.می گه افتداره به خدا تو خانواده ی ما همه دفه اول قبول می شن.به من چه سخت بود.تازه مشغله ی زندگیم زیاده! الانم دوباره باید برم کلاس ولی دوسش ندارم.

اینم یه جمله ی توپ واسه اونی که خودش می دونه:

خواهی که جهان در کوی اقبال تو باشد              خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خدافظ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:38  توسط فافا  | 



سلام.

 متن بالا یه اسم داره> فلبداهه یا فعل البداهه یا فلابداهه نمی دونم خب.اخه خدایی خیلی طولانی شده.۵ مرداد امتحانام تموم شدا ولی به نظرم ۶ ماه تابستونه.دلم واسه بیدار موندنای شبانه تنگ شده.شبایی که ۴ تاییمون از شدت زیادی کارا فکر خوابیدنم به سرمون نمی زد و واسه این که مطمئن شیم نخوابیدیم هی به هم میس می زدیم.شبایی که رو تیکه های فوم و مقوا و چسب وکاغذ پوستی به صبح می رسوندیم.خاطرات دانشجویی ام خوب چیزیه ها.......

امروز بلاخره پام به کلاس رانندگی رسید.از ترس این که نکنه بازم دیر برسم ۱ ساعت زودتر رفتم.وای چه حالی می ده قیافه های مظلوم تازه واردارو ببینی به ادم اعتماد به نفس می ده.انگار دارن می ان قتل گاه.از همه پرروترشون یه پسره بود !!....می خواست به همه بفهمونه رانندگی بلده و فقط واسه گواهی نامه اومده....تنها چیزی که من تو این کلاس یاد گرفتم این بود که بزرگراه با ازادراه فرق داره!!!(به خدا)

بعدشم اومدم خونه.ازون روزا بودااااااااااااااااااا.......فاطی باز قاطی بود.بهش پیشنهاد دادم بیا بریم خرید.مامانم از خدا خواسته سریع یه لیست داد دسمون(انگار لیست اماده داره همیشه)حال کشون کشون بردمش اماده شه یه دقه ازش غافل شدما رفته جلو ایینه می گه نمی ام!من و می گی !! امروز چرا این شکلی شدم.کارم در اومد.به هر حال راضی شد دیگه.حالا رسیدیم فروشگاه موبایل خانوم زنگ خورد.من نفهمیدم می خواست با یکی قهر کنه...می خواست ۲ نفرو اشتی بده.یهو دیدم داره گر می گیره.من کاری نکردم فقط یکم ازش سوال پرسیدم.اخرشم که دید دارم کلافش می کنم من و فرستاد برم واسه خودم بستنی بخورم تا بیاد. منم از خدا خواسته رفتم به اقا هه گفتم گنده ترین بستنی که تا حالا ریخته واسم بریره.اونم نامردی نکرد یه چیزی بهم داد که تا ۱ ساعت دستم بود و تموم نمی شد.هر کی ام می رسید یه جوری نیگا می کرد.من و نه هاااا   بستنی و

موقع خریدم همش با هم دعوامون می شد.هر چی من می گم یه چیز دیگه بر میداره.(بچه شهرستانه دیگه)وقتی داشتیم حساب می کردیم یادم افتاد کیسه زباله به اون مهمی و بر نداشتیم.یه نیگا کردم دیدم هیچ راه بازگشتی ندارم.منم هر تیکه جنس و گذاشتم تو یه دونه نایلون!!!!تازه دیدم کسی حواسش به من نیست کلی ام مچاله کردم چیپوندم تو نایلونا.فاطی بعده عمری بلاخره خندیدن...

با این دس فرمونه شهرستانیش  تو راه با ۳ نفر دعواش شد.(اخه هر ۳ تاشونم ورود ممنوع اومده بودن)یادم باشه وقتی عصبانیه باش بیرون میرون نرم!!!

انسان فرشته ایست که با بلند شدن پاهایش بال هایش کوچکتر می شوند>>>یادته معو؟

خدافظ

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 23:48  توسط فافا  | 

 

سلام

من الان خیلی نا راحتم.خیلییییییییییییییی.............

یه هفتست با فاطی برنامه ی کوه ریختیم.من فاطی پریسا شیما زهرا نسترن.اقا ما ام کلی خوشحال.شیما که زنگ زد گفت:فاطی می خوایم بریم شمال(خراب شه این ولایت ما)فاطی دلش نیومد چیزی بگه چون خود شیما داشت گریش می گرفت.بعدش نوبت پری بود:

پری:سلام فافا

من:سلام پری ریزه

پری:فافا؟؟؟؟؟؟؟

من:بله؟

پری:فافا من نمی تونم بیام.فردا صبح ساعت ۶ برنامه ی کلاردشت ریختن.ولی من لج کردم گفتم نمی ام.

من:

بازم من:نه دیوونه برو.خوش می گذره

۱ ساعت پیشم نسترن زنگ زد گفت مولودی داریم.این یکی ام اشکش داشت در می اومد.اخه خیلی دلش می خواست بیاد.

زهرا ام قراره زنگ بزنه.........

موندیم من و خواهره گلم.

سره فرصت حال تک تکشونو می گیرم.

دیروزم رفتیم دانشگاه.من نمی دونم تو این خراب شده چرا هیشکی ترم تابستونی بر نداشته؟ پرنده عر نمی زد.تو ساختمون معماری که هیشکی نبود.مستخدما کف بر شدن ما رو دیدن.بعدشم رفتیم سلف و یاد ایام قدیم.هر کاری ام کردیم با هم انتخواب واحد کنیم نشد چون من ریاضی افتادم یعنی انداختم ....به جون خودم حقم نبود.......نزدیک بود جفتشون خفم کنن.بابا مگه تقصیره منه.!!! همین جور که می رفتیم یاده کلاس نقشه برداری و استاده بد اخلاق ولی داناش افتادم.چه زجرایی که ما واسه توپو گرافی این تپه کشیدیم.دوربین رو کولمون و زیره بارون و برف و افتاب این ور اون ور می رفتیم....کجا بودم؟ باورم نمی شه از ترم بعد باید تنها بیام دانشگاه.تا حالا بدون زهرا نرفتم دانشگاه...اونم همین طور.

امروز نشستم حساب کردم به جای ۴ ترمه ۶ ترمه تموم می کنم.ولی به کسی نمی گم اینو...!!! من برم دیگه.

((تو پناه منی,وقتی راه ها با همه ی وسعتشان و زمین با همه ی گستردگی بر من تنگ می شود.))

خدافظ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 22:43  توسط فافا  |