تبليغاتX
فافا67
بچه های دانشگاه ازاد رودهن
 

.......دوست می دزدیم........کی تو ؟تو کی هستی؟

دوسش دارم.....

دوسش داری لیاقت که نداری....

نمی خوام یه روز زهرا بیاد بهم بگه داره عروسی می کنه.نمی خوام فروغ و نسترن و بدون خودم ببینم.....نمی خوام در به در دنبال معو بگردم!

 

 

اینجا نوشت:یاد بگیرین دل بشکونین......مثه من نباشین

تو برو موهاتو ژل بزن سیخ کن به دوستم چیکار داری؟

با من در دو دل نکن من به همه می گم چه مرگته........

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 21:20  توسط فافا  | 

 

                        بعله این ماه رمضونم رفت...

خدایی بهترین ماه رمضون عمرم بود.به طرح تعویض شخصییتیم جامه عمل پوشوندم .به زبون خودمون یه عالمه آدم شدم.بابا خودم و اصلاح کردم دیگه !!یعنی این فافایی که داره اینارو می نویسه اصلا اون فافای ۲ ماه پیش نیست .رمضان واسم مثل تابستون  می مونه که به خودم قول می دم از ترم جدید درس بخونم و یه روزم از دست ندم.

بلاخره امروز مامان راه افتاد و رانندگی و شروع کرد بعد از یک سال . حواسم بهش بود یه ۲۰ دقیقه ای حرفی نمی زدو تو فکر بود .یهو دیدم داره من و نیگا می کنه. ..گفت فافا می ای بریم بیرون با ماشین ؟اولش ترسیدم ولی یادم اومد عیده و خلوت.خلاصه راه افتادیم.نه بابا مامان ما ام کلی بلده ها یه جوری با دنده ۴ می روند که احساس کردم شوفر آقا مایکل می باشم .همیشه تو مواقع احتیاج راه می افته.یادمه ۶/۵ سال پیش اولین بار زد به یه ماشین حمل زباله...(البته به همه گفتیم طرف زذ به مامانم)

اها راستی یه چیز مهم:چه تصویری از من تو ذهنتون هست ؟اعم از شخصییتی و تیپی؟از نوشته هام معلومه چه تیپی هستم؟این یه مطلب جالب از وب لاگ یکی از دوستاست.خودم خوندم و نظر دادم.شما ام این کارو بکنین.(جز معو که باهاش بزرگ شدم)  از الان بشینین من و تصور کنین!

خدافظ  شما

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 20:19  توسط فافا  | 

سلام

من اومدم.می دونم دیر اومدم.این مدت فقط درگیر دانشگاه و انتخاب واحدو بعد از اونم حذف و اضافه و این اراجیف بودم .و اتفاقا درست تو همین مدتم یکی از بزرگترین حماقت های زندگیمو به ثبت رسوندم .یه غلطی کردم که هر روز باید پا شم برم دانشگاه.تمام هفته کلاس دارم.سه شنبه و پنج شنبه و جمعه به خاطر یه کلاس باید برم رودهن .یعنی ۳ ساعت تو راه باش به خاطر ۱ ساعت.روزی ۳ هزار تومنم پول رفت و امده.

تنها روزی که نمی رم همین ۴شنبه ی خودمونه .خلاصه این ترم همون ترم سه ای که گفتم انتظارم و می کشه.بیشترم تنهام اشنا ها نیستن .در کل خوبه باید ساخت!

تنها خوبی این تنهایی اینه که یاد گرفتم همه ی کارام و خودم انجام بدم .اخه عادت کرده بودیم کارای اداری و نسترن انجام بده در نتیجه هیچ جای و بلد نبودم.الان دیگه با همه ی اداری ها اشنام و همه جارو بلدم .دیگه وقتی یکی ازم می پرسه فلان جا کجاست و از کدوم طرف برم نمی گم نمی دونم .مثه ادم راهنماییش می کنم .این جوریاست دیگه.این دانشگاهارم واقعا واسه تفریحات ساختن.فکر نکنم بیشتر از ۵ یا ۶٪ فقط به خاطر درس بیان اینجا . خدایی ترم جدید که قیافه ها دیدن داره!

استادا ام که عشقی می ان دانشگاه.هیچ بار علمی ام نیست که بخواد رو کت و کول ما اضافه بشه!

بابا اینارو می گم یعنی ای تویی که پشت کنکوری زیاد ناراحت نباش .نیومدی ام نیومدی تو این ۴ سال ۴ تا کتاب بخونی بیشتر به نفعته به جون خودم.همین

خب حالا زود بیاین معو   همون   محمود از این به بعد ۴شنبه ها اپم دوستام

برام دعا کنین این ترم چیزی نیفتم

خدافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 10:35  توسط فافا  | 

 

سلام

 

ما امشب در نبود خواهرمان اشک ریختیم.اشک ریختیم و از این سوختیم که چرا وقتی بود اینقدر آزارش دادیم.سوختیم از اینکه نیست تا آزارش دهیم.و بیشتر از این سوختیم که زدن علی رضا و پشت بندش فرار کردن اصلا بهمان حال نمی دهد چون ده برابرش را می خوریم.و می سوزیم از اینکه جایش در خانه ی مان خالیست.در خانه دیگر کسی حال حرف زدن ندارد.

بابا سیگار می کشد.مامان ظرف می شورد.و علی کتاب می خواند.

و من همچنان در حال سوختنم.

دیگر صدای جیغی یکهو تن مارا نمی لرزاند....دیگر سوپی که در آن قارچ ها هر کدام به سویی روان اند بار گذاشته نمی شود..و دیگر چمدان سبزش کنار مبل اتاق ما نیست.و باز من ماندم و اتاقم و قاب عکسش.

و ما به این فکر می کنیم که چه خوب شد شوهرش ندادیم چون ما حتما سر جهزیش می بودیم !!بودنت...سرو صدا کردنت...غذا پختنت...ونگ ونگ هایت یک درد هستند و نبودنت هزار و یک درد...

ما امشب فهمیدیم چقدر تنها بودیم و خودمان حالیمان نمی شد

ما در حسرت بوسیدن آن لپ هایت می سوزیم.و نمی خواهیم هیچ پسری روزی تو را از ما بگیرد!!!خودمان گردنش را می پیچانیم.الهی بمیرم که در آخر از این می سوزیم که ام پی تری مان را ندادیم ببری که الهی قلم دستمان بشکند.

و این حال من بی توست...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:28  توسط فافا  | 

 

سلام.

یه هفته تلفنمون قطع بود.طبق معمول بابا خان یادش رفت پرداخت کنه.این مخابراتم انگار مونده ی یه قرون ۲ زار ماست.لنگ همین ۶۰ ۷۰ تومنه.منم که شانس ندارم درست موقع انتخاب واحدم و حذف و اضافات قطع می شه و مثه همیشه دس به دامن زهرا و نسترن و فروغ می شم .اونام واسم ۱۷ تا برداشتن و فعلا خروس خونه کبکمونه ....

من ناراحتم الان.یه جورایی اشکم دمه مشکمه .فاطی فردا می ره.تا ۴/۵ ماه دیگه خواهر گلم و نمی بینم.دلم می خواس این ترم و انتقالی بگیرم برم بندر.نشد .بابا من تو این تابستون یه گواهینامه ی الکی و نتونستم بگیرم چه برسه به انتقالی اخه ........اینم واسه تو می نویسم...دلم واست تنگ می شه...

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده.

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بستست.

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد.....

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد.

م.اخوان

خوب از فاز غم می ایم بیرون

خدافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 22:51  توسط فافا  |